یه چیزی چند ماهه هر از گاهی ذهنم رو درگیر میکنه. چند وقته خیلی دارم به کلیت ارتباطم با ادم ها دقت میکنم و فکر میکنم و از خودم سوال میپرسم. چرا دور خودت یه دیوار بلند کشیدی؟ اینو چندین سال پیش یه روان شناس تو جلسه تراپی بهم گفت و بعدا از ادمهای دیگه هم شنیدم : " تو بین خودت و ادمها دیوار میکشی. " چرا انقدر سخت به کسی اجازه میدی تا بهت نزدیک بشه؟ چرا انقدر ارتباط برقرار کردن با خودت رو برای ادمها سخت میکنی؟ چرا با اکثر ادمها یه جوری رفتار میکنی که حتی سمتت هم نیان؟ به حدی که معین دستیارت میاد جلوت میشینه و با استیصال میگه من خیلی تلاش میکنم با تو ارتباط برقرار کنم ولی هرکار میکنم هی به در بسته میخورم. و فهمیدم خیلی از همکارام یا اطرافیانم این مشکل رو با من دارن.
۹۰ درصد ادمهایی که الان جزو نزدیک ترین دوست های من هستن، اوایل که با من تازه اشنا شده بودن تا مدت ها از من بدشون میومد. تا قبل اینکه بهم نزدیک بشن. و از همشون این جمله رو شنیدم که تا قبل اینکه منو عمیق تر بشناسن یه تصور دیگه ای از شخصیت من داشتن. و میگفتن تو توی لایه های سطحی ارتباطیت با ادمها خیلی ادم متفاوت تری به نظر میای تا اون چیزی که واقعا هستی و ادمها همیشه یه برداشت دیگه ای از تو دارن تا قبل اینکه بهت نزدیک بشن و عمیق تر بشناسنت. اخرین بار حتی این جمله رو از آرمین شنیدم. گفت من هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم همچین ارتباطی با تو داشته باشم. همیشه فکر میکردم تو خیلی ادم مغروری باشی اما الان که شناختمت واقعا برام عجیبه که چقدر متفاوت بودی از اون چیزی که تو همه این سال ها راجع بهت فکر میکردم.
من به جز ادمهای خیلی نزدیک زندگیم پیش کس دیگه ای برون ریزی نمیکنم. چند وقت پیش بعد اینکه معین اون جمله رو بهم گفت دلم براش سوخت و تصمیم گرفتم بیشتر بهش نزدیک بشم. باهاش یه قرار خارج کاری گذاشتم و یه مکالمه طولانی باهم داشتیم. بهم میگفت تو یه تناقض عجیبی تو شخصیتت داری. کارهایی که تو توی زندگیت انجام میدی فقط از پس ادمهای به شدت ماجراجو و ریسک پذیر بر میاد. تو هر هفته جونتو میزاری کف دستت میری تو کوه و طبیعت و حتی مطمئن نیستی قراره برگردی یا نه. ادم انتظار داره تو همه ابعاد زندگیت همین جور بی پروا باشی. بعد چطور همچین ادمی وقتی به روابط فردیش میرسه انقدر محافظه کار میشه؟ حتی به جوابش هم فکر کرده بود. میگفت توی ذهن تو خیلی همه چیز دو دوتا چهارتاست. احتمالا تو کوه وقتی داری یه جا یه پیچی میزنی میدونی اگر این پیچ رو اینجوری بزنی، جا میوفته و میتونی بهش اعتماد کنی. و میای همون فرمول رو تو روابطت هم استفاده میکنی. میگی اگر این کار رو بکنم، این نتیجه رو میده. اما ادمها خیلی پیچیده اند، تو قالب فرمول قرار نمیگیرن. تو روابطت با ادمها دیگه دو به علاوه دو لزوما نمیشه چهار. و تو هی به یه چرا بر میخوری.
فکر کردم دیدم لعنتی چقدر درست میگه. من همش اینجوری ام که چرا ! چرا اینجوری شد، چرا فلانی این کارو کرد، من که اینجوری بودم. و همیشه میخوره تو صورتم.

در ادامه صحبتمون بهش گفتم من از ضعیف بودن بدم میاد. من در حالت کلی به ادمها وابسته نیستم اما همیشه تو هر برهه ای از زندگیم حداقل یکی هست که بهش وابسته میشم و در مقابلش آسیب پذیر میشم و دلم نمیخواد که اینجوری باشه. البته الان با گذشته ام خیلی فرق کردم. تو یکی دو سال گذشته خیلی رو خودم کار کردم و الان دیگه اونقدر آسیب پذیر نیستم و خیلی راحت تر کنار میام اما هنوز نمیتونم بگم که دیگه اصلا وابسته نمیشم یا دیگه هیچ چیزی روم تاثیر نمیزاره. گفت تو فکر میکنی که نمیخوای اینجوری باشی اما تو ناخوداگاهت شاید میخوای. گفتم منظورت چیه؟ گفت مثل یه رئیس جمهور که کل روز باید یه ادم سرسخت باشه اما وقتی میرسه خونه دیگه نمیخواد اون نقش رو داشته باشه. تو هم همینی. همش باید قوی باشی و بجنگی، تو کوه با هزارتا چالش و خطر دست و پنجه نرم کنی، سرکار به عنوان یه مدیر با همه سر و کله بزنی و تحت فشار باشی و همش نقش یه ادم قوی رو داشته باشی اما ادم های قوی هم نیاز به یکی دو تا ادم امن دارن که کنارشون بتونن قوی نباشن. بتونن راحت باشن، ضعیف باشن، خودشون باشن بدون اینکه نگران باشن.

هنوز نظر قطعی راجع به این حرفش ندارم ولی احتمالا اینم راست میگه.

یه بار هم سر یه موضوعی بغض کرده بودم و معین چشماش چهارتا شد و گفت فیلمه؟ مگه تو هم گریه میکنی؟ باورم نمیشه یه نشونه ای از احساس توت میبینم. اونجا فهمیدم من از بیرون یه ادم بی احساسه بی تفاوت به نظر میام. شاید ناخوداگاه این نقاب بی احساسی و بی تفاوتی رو میزنم که کار دست خودم ندم. چون خودم میدونم که اگر پاش بیوفته چه ظرفیتی برای دوست داشتن و اهمیت دادن و از خودگذشتگی دارم. پس شاید سعی میکنم اینو از چشم ادمها پنهون نگه دارم.
برگردم به دیوار. چرا دیوار چیدم؟ نمیدونم. شاید چون اعتماد ندارم. شاید چون ادمها غیر قابل پیش بینی اند. هرچیزی میتونه ازشون سر بزنه. خب اصلا چرا انقدر بی اعتماد شدم؟ شاید چون از همون هایی که نزدیک بودن آسیب دیدم. من فکر میکردم خیلی روم تاثیری نزاشتن اما شاید اشتباه میکنم. شاید بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم روم تاثیر گذاشتن. فشار روحی روانی که تو یه بازه ای از کودکیم روم بود و آسیب های روحی و جسمی که از سمت مادرم میدیدم. اولین ارتباطی که با یه پسر برقرار کردم و با یک مشت دروغ مواجه شدم و رها شدم. تروماهایی که بعد از بهم زدن با اولین دوست پسرم سرم آورد. و همه آزار و اذیتی که تو رابطه دو سه سال پیشم دیدم. شاید واقعا بدون اینکه خودم بفهمم هر کدوم از اون اتفاقات و ادمها باعث میشدن یه ردیف آجر دیگه رو دیوار بچینم. و احتمالا یه جا تو پس ذهنم با خودم به این نتیجه میرسیدم که اگر کسی بهت نزدیک نشه نمیتونه بهت آزار برسونه. پس برو عقب تر.