تعلیق
کراسولای صورتی که برام گرفته بودی برگ هاش داره میریزه
مراقبش بودم. اما باز هم داره پژمرده میشه. مثل همه چیزهایی که با وسواس ازشون مراقبت کردم ولی باز هم از بین رفت.
زندگی همینه. این گل هم کم کم از بین میره و احتمالا خاطرات تو توی ذهن من
.
ولی من هنوز هم ویگن گوش میدم
و هرجای شهر که میرم همش به اطرافم نگاه میکنم....به آدمها. انگار که قراره ببینمت.
نمیدونم تصمیم به فراموش کردنت برام سخت تره یا انتظار کشیدن؟
اینکه دیگه باهات حرف نزنم سخت تره یا اینکه هربار که باهات حرف میزنم طبیعی باشم و تلاش کنم احساساتم مثل ماهی از دستم لیز نخوره و نیوفته جلوت؟