تعلیق



کراسولای صورتی که برام گرفته بودی برگ هاش داره میریزه
مراقبش بودم. اما باز هم داره پژمرده میشه. مثل همه چیزهایی که با وسواس ازشون مراقبت کردم ولی باز هم از بین رفت.
زندگی همینه. این گل هم کم کم از بین میره و احتمالا خاطرات تو توی ذهن من

.
ولی من هنوز هم ویگن گوش میدم
و هرجای شهر که میرم همش به اطرافم نگاه میکنم....به آدمها. انگار که قراره ببینمت.
نمیدونم تصمیم به فراموش کردنت برام سخت تره یا انتظار کشیدن؟
اینکه دیگه باهات حرف نزنم سخت تره یا اینکه هربار که باهات حرف میزنم طبیعی باشم و تلاش کنم احساساتم مثل ماهی از دستم لیز نخوره و نیوفته جلوت؟



Thoughts


این دو هفته جنگ فرصتی شد که به ریشه هام برگردم. یه سری کتاب داشتم که خیلی وقت بود میخواستم بخونم ولی فرصت نمیشد. از کتابخونه کتاب تفکر سیاسی گلن تیندر رو دراوردم و شروع کردم به خوندن. همیشه وقت هایی که مغزم خیلی فعال میشد هی دست به نوشتن میشدم. سوال ها و افکار جدید به مغزم خطور میکرد بعد نوت گوشیم پر از نوشته های پراکنده میشد. این رو وقتی داشتم این کتاب رو میخوندم نوشتم. یکی از سوال های همیشگیم که هیچ وقت جواب قطعی براش پیدا نکردم.

آیا شر تو همه انسان ها به مقدار واحدی هست؟ و انسان های شرور از لحاظ ذاتی فرقی با یه انسان صالح ندارن بلکه در موقعیت هایی قرار گرفتن که شر درونشون پرورش پیدا کرده و نمایان شده، چه بسا اگر انسان های صالح هم در اون شرایط قرار بگیرن، به همون میزان دست به اقدامات شرورانه میزنن. مثلا اگر یه انسان صالح یک پست سیاسی داشته باشه و در طولانی مدت در معرض قدرته بدون محدودیت قرار بگیره، آیا همچنان صالح باقی میمونه؟ یا میل به منفعت و قدرت طلبی پیدا میکنه؟ یا دقیق تر بگم، این میل بیدار میشه؟