تسلیم



تو یه ساختمون در حال تخریب ایستاده بودم

چند وقت یک بار لرزش زمین رو زیر پام حس میکردم

و دیواری که عمیق و عمیق تر ترک میخورد و آجرهایی که پایین میریختن

و میدونستم هر لحظه ممکنه کل ساختمون فرو بریزه

با عجله و دستپاچگی به این طرف و اون طرف میدوییدم تا آجرها رو سر جاشون بزارم

و هر لحظه تو دلم بیم و دلهره ی فرو ریختن بود

و حس درماندگی

عاقبت نفسم از دوییدن های زیاد بند اومد

و دیدم دیگه کاری از دستم برنمیاد

که نمیتونم تنهایی تا ابد بجنگم

که این ساختمون بالاخره میریزه و من نمیتونم جلوش رو بگیرم

پس تسلیم شدم

آجرها رو ول کردم و نشستم وسط زمین

و ریختنش رو تماشا کردم

با درد و بغض

و خودم رو دیدم که زیر آوار مدفون شد

با همه امید و احساساتش رفت زیر خاک

و با همه زخم هاش

من خودم رو تو اون ساختمون جا گذاشتم

ضعیف و آسیب پذیر بود، باید یه انسان جدید میساختم...


The Phoenix


I was fragile for a long time

burdened by attachments

burned by passion and desire

weakened by sorrow and grief

no matter how hard I tried to be strong

I kept tearing apart from inside

the feelings were chocking me

the pain was consuming me

the memories were hunting me

I tried to sweep it all away

and yet it kept finding a way back to me

I tried to glue my broken pieces

and it kept collapsing

but now it's the beginning of an era

I'm overcoming this flaw

spreading my wings

and sprouting from my wounds

so let the flames embrace my soul

let it burn to the core

cause I'm rising anew from my ashes

کلمات

.
موتور

سیب

اکباتان

راهرو زمین بازی

آ اس پ

گاد آف وار

پارک ونک

وینستون کوچیک

باغ فردوس تا تجریش

فمیلی گای

تتو

پارک پرنس

پنکیک

همت غرب

بارفیکس

پیاده روی تو ولیعصر

گربه

کندوان

امریکانو کم آب

ستون سالن ونک

مونوپولی

سکوی خیابون مظفر



کلمات هویت ثابتی ندارند.

به ازای هر انسان میتونن یک هویت متفاوت داشته باشند و برای هر یک از ما یک معنای جداگانه رو تداعی کنند.

شاید یک کلمه واحد برای یک نفر صرفا یک مفهوم قراردادی باشه اما برای یک شخص دیگه، دریچه ای باشه به خاطرات و عواطف گوناگون.

Midnight's monster


نمیدونم نیمه شب چه نیروی ناشناخته ای داره

که باعث میشه چیزهایی رو حس کنم که تو بیداری حس نمیکنم

نمیدونم تاثیر تاریکیه، سکوته یا تنهایی یا جمع همشون

انگار یه سری چیزایی که پنهان کرده بودم تو خواب من رو بی دفاع پیدا میکنن و راه خودشون رو از اعماق ناخوداگاهم به خوداگاهم باز میکنن و اعلام موجودیت میکنن

گاهی وقتی به خواب فرو میرم یه چیزی از درونم دستش رو به سمتم دراز میکنه

گلوم رو فشار میده و چیزهایی که سعی به فراموشی داشتم رو بهم یاداوری میکنه

و یه حس خلا بهم هجوم میاره

یه حس غیبت ،

که رو قلبم سنگینی میکنه

درختان ممنوع


هر دو به هم عشق می ورزیدند

اما هیچ یک را یارای اعتراف آن به دیگری نبود


چه دشمن خو به هم می نگریستند

و بر آن بودند از عشق درگذرند


عاقبت از هم جدا شدند

و تنها گاه در رویا ، در اشتیاق هم بودند


دیر زمانی بود مرده بودند

و خود این را نمی دانستند


هاینریش هاینه


Master yourself

.

در تزکیه مجبورید از میان سختی ها بگذرید و آن ها شما را آزمایش می کنند که آیا می توانید احساسات و امیالتان را قطع کنید و آیا می توانید آنها را سبک بگیرید؟ اگر به این چیزها وابسته باشید، در تزکیه موفق نمی شوید. هر چیزی رابطه کارمایی خود را دارد. چه چیزی باعث می شود انسان ها موجودات بشری باشند؟ دقیقا وجود احساسات است، چرا که مردم فقط به خاطر احساسات زندگی می کنند. علایق بین اعضای خانواده، عشق بین زن و مرد، عشق به والدین، احساس ها، دوستی ها، انجام دادن کارهایی به خاطر دوستی و هرچیز دیگری همگی مرتبط با احساسات هستند. اینکه آیا فردی دوست دارد کاری انجام دهد، دوست ندارد کاری انجام دهد، خوشحال است، غمگین است، به چیزی عشق می ورزد، از چیزی متنفر است، و هرچیزی در کل جامعه بشری از احساسات می آید. اگر احساسات را قطع نکنید نمی توانید تزکیه کنید. اگر از احساسات بیرون بیایید هیچ کس نمی تواند شما را تحت تاثیر قرار دهد و ذهن مردم عادی نمی تواند شما را نوسان دهد.

جوآن فالون

.

تو نگاه من همه ادم ها خاکستری اند.

من همیشه ادم درونگرایی بودم. معمولا برای اشنایی با ادمها پیش قدم نمیشم. تو اکثر مهمونی ها حوصله ام سر میره. سمت کسی نمیرم و کسی هم سمتم بیاد به ندرت بهش فضا میدم تا بهم نزدیک بشه. یه فاصله ای رو همیشه بین خودم و بقیه میزارم، برای بعضی ها کمتر و بعضی ها بیشتر. یه بار یکی از همکارام بهم گفت تو هیچ وقت نم پس نمیدی. راست میگه. معمولا کسی رو تو دنیای خودم راه نمیدم، شاید خیلی چیزها رو راجع به خودم نگم و خیلی با حساب و کتاب احساساتم رو خرج ادمها میکنم. نه به خاطر اینکه دوستشون ندارم یا بهشون اعتماد ندارم، دوستشون دارم اما معمولا همچین نیازی رو تو خودم حس نمیکنم. اگر تو زندگیم باشن خوبه، اگر نباشن هم خوبه. اما بین انبوه ادمهای سیاه سفید یهو یکی بینشون رنگی میشه. خیلی کم اتفاق میوفته، چند سال یه بار. نه به خاطر اینکه شاید شبیهمه یا شبیه ایده آلم، هیچ فرمولی براش وجود نداره. فقط یکی تو اون دنیای خاکستری برام رنگ میگیره و بعد دیگه نمیتونم ازش چشم بردارم و میشه مرکز توجهاتم. جوری روحم بهش پیوند میخوره که تبدیل میشه به یه تیکه از وجودم و حتی انگار که همیشه جزوی از وجودم بوده و فقط گمش کرده بودم. بهش اجازه میدم به همه احساسات و درونیاتم دسترسی پیدا کنه. انگار که روحم براش برهنه میشه و انگار همه احساساتی که خرج هیچ کس نمیکردم همش یه جا خرج همون یک نفر میشه. من همیشه به ادم رنگی زندگیم شدیدا دلبسته میشم جوری که حتی منطقم رو خفه میکنه و این بزرگ ترین ضعف منه. خودم به خودم میگفتم فرزانه تو همیشه منطقی ای و رو همه چیت کنترل داری تا وقتی عاشق شی.

تو این دو سال و نیمی که تزکیه رو شروع کردم خیلی چیزها رو رها کردم. خیلی از چیزهایی که شاید تو زندگی ادمها مهمه تو چشم من اهمیتشون رو از دست دادن. اما هیچ چیز اندازه دست کشیدن از احساساتم برام سخت و ناممکن نبود. رو رها کردن هیچ چیز انقدر مقاومت نکردم. هیچ چیز برام انقدر دردناک نبوده. استاد میگفت در تزکیه وابستگی ها را نشانه میگیریم و دقیقا کاریه که با من کرد. دست گذاشت رو نقطه ضعفم و بارها و بارها این وابستگی رو آورد جلو چشمم تا یاد بگیرم احساساتم رو رها کنم. تا یاد بگیرم همه چیز رو فدای احساسات نکنم. تا یاد بگیرم احساسات رو کنترل کنم نه که اون من رو کنترل کنه. هربار که تسلیم احساساتم میشدم تهش سرم میخورد به سنگ و به یه درد و آسیب بزرگ منتهی میشد. تو دلم میدونستم اگر این ضعف رو از بین نبرم انقدر این درس برای من تکرار میشه و انقدر زخم میخورم تا یاد بگیرم. میدونستم که بالاخره باید دیر یا زود رهاش کنم. میدونستم نمیشه هم خر رو خواست هم خدا رو. نمیشه هم بخوام وابستگی هام رو تزکیه کنم هم همچین وابستگی قویی رو نادیده بگیرم. نمیشه تا ابد نادیده اش بگیرم. باید از بین بره چه کسی تو زندگیم باشه چه نباشه. این وابستگی من رو ضعیف و آسیب پذیر کرده بود و باید این مانع بزرگ رو از سر راهم برمیداشتم اما هربار از مواجهه باهاش طفره میرفتم و ازش یه کوه بزرگ تو ذهنم ساخته بودم. انگار یه مدت طولانی داشتم برای خودم وقت میخریدم و چیزی که در نهایت باید رها میکردم رو به بعد موکول میکردم که از رنج کشیدن فرار کنم. اما فکر میکنم اتفاقا همون رنجه که بهت میفهمونه باید از خودت ادم بهتر و قوی تری بسازی. هرجا درد کشیدی یعنی گذاشتی به یه چیزی وابسته شی. وقتی یاد بگیری به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نباشی دیگه تحت تاثیر چیزی قرار نمیگیری و وقتی چیزی رو از دست میدی دیگه درد و رنجی نداری. من این رو تو خیلی چیزها به خودم یاد دادم اما نه تو این مورد. تو خیلی چیزها یه ادم قوی از خودم ساختم اما پای احساسات که به میون میومد تبدیل میشدم به یه موجود شکننده. در نتیجه تصمیم گرفتم به خودم سخت بگیرم و بالاخره با سخت ترین حریف ام مواجه شم. باهاش بجنگم و خودمو از بندش آزاد کنم. میدونم قراره راه طولانی و دردناکی باشه اما هیچ چیز باارزشی بدون هزینه به دست نمیاد. به خودم قول دادم فرزانه امسال فرزانه پارسال نباشه. همین الانش هم فرزانه یه ماه پیش نیستم.

Phantom

.

you're still here

a fading shadow of you

on the other side of the bed

holding me tight

holding you tight

like we used to

so tight

that I could hear your heartbeat

so tight

that I could feel your breath on my skin

as if we knew something's gonna happen

if only I could go back in time

and relive those nights

over and over

.

.

هرآنچه درون توست زیباست.

حتی تلاش های ناموفقت برای پنهان کردن غم هایت.

.

لاادری

New years

put on your brave mask

smile

and pretend everything's fine

no one needs to see what's inside