خیرگی
چند شب پیش داشتم با علیرضا از خونه اقا پدرام برمیگشتم. هوا بارونی بود و میخواستم برم تنها یه قهوه ای بخورم. علیرضا تا دم در کافه همراهیم کرد. گفتم اگر دوست داری میتونی بیای داخل و باهم قهوه بخوریم. قبول کرد. و چقدر خوشحالم که قبول کرد چون تبدیل شد به یکی از با کیفیت ترین مکالماتی که تاحالا داشتم.
ازش پرسیدم بیشتر دوست داری از چی فیلم بسازی؟ گفت از خیرگی ها. گفتم منظورت چیه؟ گفت یه سری حرکات تکرار شونده اند که میتونه تو مکان های مختلف به خصوص تو طبیعت اتفاق بیوفته. مثل حرکت برگ درخت ها تو باد، یا موج آب، یا نورهایی که روی دیوار میوفته. من از بچگی خیلی درگیرشون میشدم، یه مدت خیلی طولانی بهشون خیره میشدم و همیشه برام جذاب بودن. فکر میکنم نشونه ذهن مشاهده گر باشه. یا ذهن خیال پرداز که میخواد از واقعیت جدا بشه.
از شنیدن حرف هاش خیلی هیجان زده شدم. چون من هم همیشه خیرگی ها رو تجربه میکردم و همیشه یکی از ناب ترین تجربیاتم بودن. ولی هیچ وقت اسمی براش نداشتم تا وقتی علیرضا اینو بهم گفت. فکر هم نمیکردم کس دیگه ای جز من انقدر به این موضوع توجه کرده باشه.
همیشه وقتی به بهترین لحظات زندگیم فکر میکردم، به اون خاطراتی که تو عمق وجودم رخنه کردن، هیچ کدومشون مربوط به یه اتفاق خاص، یه موفقیت یا یه لحظه شاد نبوده. همیشه وقتی بود که تو یه موقعیتی قرار میگرفتم که انگار با اون لحظه از زمان و مکان یکی شدم. معمولا تو یه طبیعت و با یه منظره به خصوص جلوی چشمم که بهش خیره شدم و هیچ فکری تو سرم نبود. با جز جز ذهن و بدنم تو اون لحظه حل میشدم. ممکن بود حتی یه سری ادم هم کنارم بودن اما تو اون لحظه انگار فقط من بودم. نه فقط تو اون مکان، انگار تو کل جهان فقط منم و همه چیز متوقف شده. زمانی وجود نداره. اون مکان هم هیچ اسم و نشونی نداره. معمولا تو خیرگی ها دچار این حالت میشدم.
یکی از اون لحظه ها برای سفر جنوب اخر سال بود. با سه تا از دوستای نزدیکم یک هفته تو جزیره های جنوب کمپ کردیم و اون بهترین سفر من تا به الان بوده. شب دوم یا سوم تو هرمز کنار ساحل چادر زده بودیم و هیچ کس به جز ما نبود. اخر شب رفتیم تو دریا روی یه تیکه صخره ای که تو آب بود نشستیم. نور ماه شبمون رو کمی روشن کرده بود. باد میومد و دریا خروشان شده بود. موج ها با شدت به صخره میخوردن و قطرات آب تو هوا پراکنده میشدن. هربار با یه شکل جالب. سجاد و هیراد و شیما کنارم نشسته بودن و اونها هم محو تماشا شده بودن. سیگار میکشیدن و هیچ کس حرفی نمیزد. فقط صدای برخورد موج ها با صخره بود. و من یه مدت طولانی تو سکوت به اون قطره های آب خیره شده بودم.
علیرضا فردای اون روز برام دوتا فیلم از خیرگی های نور فرستاد. منم یه سری فیلم هایی که تو سفرهام از خیرگی ها گرفته بودم براش فرستادم. برای اونم جالب بود که کسی جز خودش انقدر درگیر این موضوع بوده و تعجب کرده بود که حتی فیلم هم گرفتم. جالبه یه موضوع انقدر کوچیک چقدر میتونه دو نفر رو بهم نزدیک کنه.
برای ادامه فیلم برداری فیلممون منتظر زمستونیم تا فصل تمرین های یخ نوردیم شروع بشه. اون شب بهم گفت تو این فاصله میخواد برای فیلم برداری مستند جدیدش بره یزد و شیراز. بهش گفتم میشه منم با خودت ببری؟ خندید. امیدوارم فکر نکرده باشه که به شوخی گفتم.
پ ن : نمیدونم چی تو این متولدین ۶۴ هست. تقریبا هربار که به یه ادم خوش فکر و دغدغه مندی برمیخوردم که برام خیلی قابل احترام بود و تحت تاثیرش قرار میگرفتم، متولد ۶۴ بود. امیر شصت و چهار بود. اقا پدرام شصت و چهاریه. سیامک مدیرعاملم شصت و چهاریه. حتی اون یکی همکارم که همیشه دانش سیاسی و توان بحث کردنش برام جذاب بود هم شصت و چهاریه. و علیرضا هم متولد شصت و چهاره.
پ ن : علیرضا یکی از قشنگ ترین انسان هاییه که تاحالا دیدم.