The moment of courage
اتفاق جالب این روزهام علیرضاست. علیرضا رو یه سه سالی میشه که میشناسم و یکی از درست ترین ادمهاییه که دیدم. یه مستند ساز موفق و فعال محیط زیسته و زندگیش اینجوریه که هی از این شهر به اون شهر و روستا میره و مستند میسازه. حالا یا برای پروژه های محیط زیستی که بهش میسپارن و یا پروژه های شخصی خودش که از ادمهایی که نظرش رو جلب میکنن فیلم های کوتاه روایت گر میسازه. دوست داشتم میتونستم مثل علیرضا زندگی کنم.
دو ماه پیش که بهم پیشنهاد داد سوژه بعدیش من باشم، میخواستم قبول نکنم. مثل پادکستی که پارسال دوستم بهم پیشنهاد داد و نرفتم. چون فکر میکنم من هنوز اول راهم و هنوز به اون نقطه نرسیدم. و شاید هم چون از بعدش میترسم، از اینکه دچار غرور بشم. اما پیشنهاد علیرضا رو در نهایت به تشویق دوست هام قبول کردم. بهم میگفتن تو همین الانش برای اطرافیانت الهام بخشی، چرا نمیزاری ادم های بیشتری بشناسنت و شاید تونستی رو اونها هم تاثیری بزاری.
پنجشنبه روز فیلم برداریمون بود. با مجید و چند نفر دیگه قرار بود یه دیواره ای رو صعود کنیم و علیرضا هم با ما همراه شد. دیروز داشت بهم میگفت تو نظرشه از فیلم های اون روز یه فیلم کوتاه یک دقیقه ای بسازه اما برنامه بعدیش اینه که یه مدت من رو دنبال کنه و سر تمرین ها و برنامه های مختلفم حضور داشته باشه و فیلم بگیره، هم تمرین های سنگ و فنی و با شروع زمستون تمرین های یخ و صعود های مختلفمون. تا در نهایت یه فیلم کوتاه مفصل تری بسازه که اتفاق های مختلف رو در بر بگیره و سینماتیک تر باشه. من هم قبول کردم.
البته حیف که نمیشه سر صعودهای اصلیمون همراهمون باشه. زمستون امسال قراره دماوند رو از یک مسیری که تاحالا تو زمستون صعود نشده صعود کنیم. اگر هوا راه بده و همه چیز خوب پیش بره و موفق بشیم، میشه نقطه عطف فعالیت من. البته تا به امروز
دقیقا نمیدونم باید چه حسی داشته باشم. یا نمیدونم چه حسی خواهم داشت وقتی یک نفر با دوربین چند ماه دنبالم کنه و تلاش ها و شکست هام رو ثبت کنه. میدونی چی عجیبه؟ من هیچ وقت اینها رو نمیخواستم. هیچ وقت دنبال دیده شدن یا تاثیر گذاشتن نبودم، صرفا کاری که دوست داشتم رو انجام میدادم. اما از یه جا به بعد انگار که ناخواسته داشتم رو ادمها تاثیر میزاشتم. میدونم اگر بقیه این فرصت ها رو داشتن خیلی زودتر ازش استفاده میکردن. من با اینکه هیچ تلاشی برای این اتفاق ها نمیکردم اما هی به سمتم میومد. تا یه جا هم مقاومت کردم اما بعد گفتم خب شاید مسیر من باید اینجوری پیش بره و دلیلی براش وجود داره و نباید انقدر مقاومت کنم. تو این چند سال تزکیه ام همیشه اینطور بوده که دقیقا همه اون چیزهایی که دوست دارم و میترسم از دست بدم رو از دست میدم، اگر نه برای همیشه حداقل برای مدتی. و دقیقا هر چیزی که دنبالش نیستم و بهش وابستگی ندارم خود به خود سر راهم قرار میگیره.
و بیشتر که به عقب نگاه میکنم به خودم میگم اصلا کلا چی شد که اینجوری شد؟ چند سال پیش نمیتونستم همچین مسیری رو برای خودم متصور بشم. مثل بقیه داشتم امورات روزمره زندگیم رو میگذروندم و انگار از یه جا به بعد داستان زندگی من کلا عوض شد. انگار که یکی داشته زندگی منو مینوشته بعد وسط کار یهو نویسنده عوض میشه. اولیه داشته رمان مینوشته، دومی داره فیکشن مینویسه :))
خلاصه که زندگی انقدر غیر منتظره است که هیچ وقت نمیتونی دستش رو بخونی. من اصلا نمیدونم چه آینده ای قراره برام رقم بخوره، شاید این روند ادامه پیدا کنه و شناخته شده تر بشم و اتفاق های جالب تری بیوفته شاید هم چند ماه دیگه برم زیر یه خروار برف و همه چی خاموش شه.
نمیدونم، فقط میدونم که عجیبه. شاید هم باید خوشحال باشم که اگر تو این تلاش هام مردم حداقل یه چیزی ازم به جا مونده. یه پرده ای از تلاش هام ثبت شده. یه روزی یه دختره بود که داشت واسه آرزوهاش تلاش میکرد.
عنوان این نوشته عنوانیه که علیرضا برای فیلم انتخاب کرده.